محمد بن على ظهيرى سمرقندى

206

سندباد نامه ( فارسى )

پاره‌اى « 1 » نان در دست او نه تا بدان مشغول شود . زن « 2 » گفت : تو از شهامت و كياست و دوربينى و فراست او خبر ندارى و از حجّت گويى و بهانه‌جويى او آگاه نه‌اى . شعر انّ القذى يؤذى العيون قليله * و لربّما جرح البعوض الفيلا 1 بيت از خوى بدش چنان همى ترسم « 3 » * كز وى دل من به هجر خرسندست « 4 » مرد گفت : اگر چنين است تو بهتر دانى . آنچه از قضيّت صواب و موجب استصواب لازم آيد ، تقديم مىكن كه « الامّهات اعلم بابنائها » 2 تا بر ما خرده نگيرد و غرامتى لازم نكند . زن ديگ برنهاد و از بهر او گرنج پخت و چون تمام شد ، پاره‌اى در غضاره‌اى كرد و پيش كودك نهاد . كودك گفت : اين اندكست ، بيشتر خواهم . قدرى ديگر به دو داد . ديگر بار الحاح كرد كه اين مقدار حقير « 5 » است ، مرا كفايت نبود و ازو اشباعى حاصل نيايد . پاره‌اى ديگر بداد . هم بسنده نمىكرد و مىخروشيد « 6 » كه زيادت مىخواهم . چون گرنج تمام شد ، گفت : شكر و روغن خواهم . زن شكر و روغن بياورد . كودك هم بر آن منوال اعادت و مراجعت مىنمود تا لشكرى از حرص و شره و فضولى كودك « 7 » ملول شد ، گفت : اى بدخوى بىخرد ، آخر چند مكاس كنى و زيادت طلبى ؟ آنچه تو دارى از طعام ، سه مرد را تمام بود . كودك جواب داد كه بىخرد و بدخوى و بىادب توئى نه من و اگر تو علم و عقل دارى ، بدانى « 8 » كه اين شغل كه تو در پيش گرفته‌اى و قاعدهء اين كار كه تو نهاده‌اى ، بنايى است عَلى شَفا جُرُفٍ هارٍ او عَلى شَفا حُفْرَةٍ مِنَ النَّارِ « 9 » 3 . بدين جهان مستوجب مذمّت مردمانى و بدان عالم مستحقّ عقوبت يزدان و بدين خوى كه تو دارى و اين تخم كه تو مىكارى ، هر ساعت آسمان بر تو مىخندد و روزگار بر تو مىگريد و زبان زمان با تو مىگويد :

--> ( 1 ) . ازمير : لبى ( 2 ) . ازمير : « زن » ندارد ( 3 ) . ازمير : ترسم من ( 4 ) . ازمير : خرسند شدست ( 5 ) . آتش : مقدارى بس حقير ( 6 ) . آتش : لجاج و ستيهيدن گرفت ( 7 ) . آتش : « و لجاج او » اضافه دارد ( 8 ) . آتش : دارئى بدانئى ( تاشكند مطابق متن ) ( 9 ) . ازمير : فانهار به فى نار جهنم